......حرف های خودمانی

 

با نام ویاد خدا شروع میکنم

امسال سال 1389است ما اسفند سال پیش تصمیم به رفتن به کربلا

 

کردیم .خلاصه باچندبار به هم خوردن و درست شدن با قطار از مشهد رفتیم

 

تهران بعد با اتوبوس حرکت کردیم به سمت اهواز (شلمچه)بعداز ١۴ ساعت

 

حدود ساعت 5 صبح برای نماز رسیدیم اهواز بعد از اقامه کردن نماز صبح دوباره به راه ادامه دادیم

و 8صبح بود که رسیدیم  به مرز تا ساعت 11 برای چک کردن گذرنامه ها

 

و.....معطل شدیم . ولی  خداروشکر از مرز ردشدیم . 7ساعت توراه بودیم

 

بالاخره با هزار امید و ارزو رسیدیم نجف اشرف  وقتی همه اون گنید طلایی

 

و زیبا امام علی (علیه السلام) رو دیدند ازشادی اشک شوق ریختند  بااین که

 

دیروفت شده بود اما کسی تحمل نداشت تا فردا صبح منتظر بمونه و به پابوس اقا نره  (مگه میشد؟؟؟)نه که نمیشد

خلا صه 3روزی رو تو نجف گذروندیم  البته مسجد کوفه وسهله وسر مزار

 

میثم تمار،مسلم بن عقیل،وکمیل بن زیاد هم رفتیم .صبح روز اخر شد و وقت خداحافظی .آه

من و خواهرم  رفتیم حرم من رفتم نزدیک ضریح که یک دفعه یک صدای

 

اشنا شنیدم  اگه گفتید کی بود؟خب شماکه نمیدونید مسلما من باید بهتون بگم

.

خب معلم تاریخمون بود که من خیلی دوستش داشتم . همدیگر رو دیدیم و سلام

 

وعلیک کردیم .بعد ظهر به سمت شهر بهشت (کربلا معلی)حرکت کردیم و

 

یک ساعت بعدش هم رسیدیم . با اینکه من قبلا هم رفته بودم اما بازم برای دیدن گنبد زیبای امام حسین و گلدشته های کاشی حضرت عباس دل تو دلم

 

نبود . بعد از صرف نهار سریعا به حرم رفتیم .واااااااای باوم نمیشد 2باره میتونستم بیام حرم امام حسین(علیه السلام) بعد زیارت مجددا به هتل

 

برگشتیم .کلا حدود 10 رو کربلا بودیم البته یک رو سامرا و کاظمین هم رفتیم . اونجا هم خوب بود اما کاظمین بهتر بود چون سامرا رو حدود 3سال

 

پیش بمب گذاری کرده بودند و هنوز کاملا باز سازی نشده بود . خلا صه شب

 

اخر شد و وقت وداع .خداییش وداع سخته . معلوم نیست بازم امام حسین

دعوتمون بکنن خونشون یانه .انشاالله که بکنند.

شب اخر من و خواهرم ،دختر عمه و دختر خاله ام رفتیم حرم تا بمونیم اما

 

 خواهرم زودتر رفت و دختر خالم و دختر عمه ام هم به خواب خوشی فرو

 

رفتند من هم نشستم تنها . چون اگه میخوابیدم هم کسی نبود که بیدارمون کنه

 

اونوقت به هتل دیر میرسیدیم و نمیتونستیم زود برگردیم ایران .هم من میخواستم شب اخری بیدار بمونم با اینکه یکم خوابم میومد.

با لاخره رسیدیم ....ایران....و رفتیم  خرم شهر و یک شب هم اونجا بودیم

 

شبش هم لب رود کارون کباب خوردیم جای شما خالی .و فرداش 3 عصر

 

رفتیم فرودگاه ابادان . حرکتمون 6:30بود که با تاخیر 7حرکت کردیم . و ساعت 8:30رسیدیم مشهد و چند نفر از اقواممون به پیشوازمون اومدن

 

شب  را هم در خانه پدر بزرگم به سر بردیم .صبح فرداش  وقتی بیدار شدم مامانم گفتن :معلم تاریخت خوب بود؟گفتم اره .گفتن دوستش داشتی؟ گفتم :اره .چرا؟گفتن:بود؟؟؟من همینجور مونده بودم که مامانم گفتم متاسفانه

 

فوت کرد . من باورم نشد چون تازه تو نجف دیده بودمش . اما مرگ که خبر نمیده، میده؟؟؟

خدا بیامرزتش .برای رفتگان خودتون ومن به خصوص معلم تاریخم (خانم دهقان)فاتحه بخونید . روحشان شاد

 

این بود ماجرای کربلای من :

درقنوت خود جهت رفتن به کربلا بخوانید:

الهم ارزقتا زیارت الحسین فی الدتیا

وشفاعه الحسین فی الاخره

نوشته شده در ٢٥ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ توسط سوگند کبوتر عاشق ()


كد قالب جدید قالب های پیچك


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس